با اجازه ي دوستان ترجمه هايي که در پست پيش امده است ، به اضافه باقی صفحات که خانم زعفراني ترجمه کرده اند را يکجا ، روي اين صفحه آپلود کرده ام،بلکه بهتر باشد!
ادیان شرق
وبلاگ دانشجویان ادیان غیر ابراهیمی دانشگاه ادیان و مذاهب - ورودی 88
۱۳۸۹ بهمن ۷, پنجشنبه
۱۳۸۹ بهمن ۵, سهشنبه
نظریه رابرتسون اسمیت در مورد آیین توتمی سامیان
ویلیام رابرتسون اسمیت، متولد 1846 در اسکاتلند، تحصیلات مقدماتی و تکمیلی را نزد پدرش انجام داد و در 1861 در دانشگاه آبردین ثبت نام کرد و سپس با درجه لیسانس در 1865 فارغ التحصیل شد. زبان آلمانی و ریاضیات خواند و بعد تصمیم گرفت الهیات بخواند. به همین منظور وارد نیوکالج و بخش الهیات کالج فری چِرچ (کلیسای آزاد) ادینبورگ شد.
عهد قدیم را با دیویدسون خواند. در ادینبورگ با ج. ف. مَک لِنان ملاقات کرد و روابط دوستانه ای بینشان پدید آمد. مک لنان روی مساله توتمیسم کار می کرد. ویلیام تابستان 1867 و 69 را به ترتیب در شهر بُن و گوتینگِن گذراند. رابرتسون اسمیت در 1870 به مقام کشیشی در فری چرچ رسید. سپس به ریاست کرسی استادی زبان های شرقی و تفسیر عهد عتیق در کالج فری چرچ آبردین منصوب شد.
با توجه به کتب تحقیقی اش، در سال 1876 به بدعت گذاری در دین متهم شد و به ناچار دو سال بعد فعالیت آموزشی خود را متوقف کرد. در 1880 اجازه یافت مقام سابقش را دوباره به دست آورد، اما نهایتا یک سال بعد از دانشگاه اخراج شد. در طول این سال ها، اسمیت دور اروپا گشت و سفرهای مفصلی هم به شمال آفریقا، مصر و عربستان داشت. در بازگشت ویراستار ویراست نهم دایرة المعارف بریتانیکا شد و مدتی چند در ادینبورگ زندگی کرد. سپس به کمبریج رفت و ابتدا عضو کالج ترینیتی و بعد کالج کرایست شد. در کمبریج به طور پی در پی شغل عوض کرد: لُرد آلمونر ریدر عربی در 1883، کتابدار دانشگاه در 1886، و استاد زبان عربی در 1889. او در میان برنامه های بسیار متنوع خود، پروژه دایرة المعارف اسلام متاخر را نیز دنبال کرد. وی در سال 1894 در کمبریج درگذشت.
کتاب های اسمیت در ذیل ذکر شده اند:
1. مقاله کتاب مقدس برای نهمین ویراست جلد سوم دایرة المعارف بریتانیکا، 1875
2. عهد عتیق در کهانت یهودی/ سخنرانی هایی در نقد کتاب مقدس، 1881
3. انبیای بنی اسرائیل و جایگاه شان در تاریخ (در حدود قرن هشتم قبل از میلاد)، 1882
4. خویشاوندی و ازدواج در عربستان قدیم، 1885
5. و در نهایت جزوه های درسی با موضوع دین سامیان، 1889
رابرتسون اسمیت به عنوان محقق عهد عتیق، می خواست دین عبریان را در جای خود، یعنی در خلال بافت آیین ها و رسوم مذهبی و نگرش چادرنشینان نژاد سامی (به طور کلی و نه تنها یهودیان) بنگرد.او بدین وسیله نظریه ای در مورد توتمیسم و نوع و ویژگی قربانی میان این مردم ارائه داد؛ و بر اولویت آیین در تفسیر توتمیسم و همانندی قبیله ای با هویت مذهبی تاکید نمود. وی در این مسیر، از یک محقق عهد عتیق، به مرور به شناخت دین در بافتی گسترده تر رسید. بخشی که در پی می آید، از کتاب جزوه های درسی با موضوع در مورد دین سامیان برداشت شده است. مولف در این جا ادعا می کند که دین مورد بحث (آیین توتمی سامیان) ، بهتر است به عنوان بخشی از یک نظم (فرقه مذهبی) اجتماعی بررسی گردد.
مطالعه و بررسی دین سامیان
مقدمه
... دست کم در اسکاتلند، هیچ واژه ای برای اثبات این که فهم درست دین در عهد عتیق تنها راه فهم صحیح ایمان مسیحی است، به کار نمی رود، (گویا نیازی به اثبات ندارد)؛ اما این مساله کاملا به رسمیت شناخته نشده است، تنها حلقه ای از دانشمندان هم نظر وجود دارد که معتقدند تعالیم و احکام عهد عتیق را نمی توان دقیقا فهمید، مگر این که آن ها را با ادیان مللی مشابه قوم بنی اسرائیل مقایسه کنیم...
در دوران مدرن (معاصر، جدید)، دین مقایسه ای تاحدی به یک موضوع مشهور (محبوب) بدل شده و در کشور خود ما نظرات متنوعی از افراد برجسته ای که گوشی برای شنیدن صدای عموم دارند (به افکار عمومی اهمیت می دهند) نسبت به آن ابراز شده است. اما تا پیش از دوره اسپنسر هیچ کار قابل ملاحظه ای چه به شکل علمی و چه در فرم رایج و عمومی با مقایسه نظام مند دین عبرانیان، به طور کلی و یا دیگر باورها و رفتارهای آیینی اقوام سامی انجام نشده است، نه در انگلستان و نه در دیگر نقاط قاره اروپا. در مسائل جزئی البته کارهای ارزشمندی صورت گرفته؛ اما این کار بسیار خاص و در بخش کثیری فنی انجام شده است تا کمکی به گروهی از افرادی کند که جزوه های درسی و سخنرانی های بِرنِت را به ایشان آدرس می دهند.
من دوست دارم عضوی از محفل مردان و زنان متفکر و تعلیم دیده ای باشم که هیچ آشنایی خاصی با دانش سامی ها ندارند، اما به هر چیزی که پرتوی از نور بر دین خودشان بیفکند (روشن کند) علاقه دارند و آماده دنبال کردن مباحث ناقص و حتی جدی در این موردند. البته اگر گوینده به سهم خودش به خاطر داشته باشد که تحقیق تاریخی وقتی با روشی منظم و با یک زبان ساده و روشن انجام شود، همیشه می تواند برای مردمی که اهل فکر و نظرند قابل فهم باشد.
برخی در این مسیر که بهتر است هم اکنون ایجاد شود، به دلیل خاصی تلاش می کنند. شرایط ابتدایی موثر در مقایسه میان دین عبری به طور کلی، با دین دیگر اقوام سامی، فاقد یک نظم و ترتیب تاریخی در اسناد عهد عتیق، و به طور خاص در منابعی که اسفار پنج گانه تورات را شکل داده اند، بود. مدارک و منابعی نامعلوم مانده و بررسی نشده بودند، منابعی هم اشتباها در نظر گرفته شده بودند. البته باید از کار سخت گروه محققان (که کافی است در میان ایشان از کوئِنِن و وِلهاوزِن نام ببریم، به عنوان مردانی که جستجو و تیزهوشی شان این پژوهش را به نقطه ای برد که در آن نکته نامشخصی برای مطالعه تاریخی دین عهد عتیق، باقی نمانده است) تشکر کرد که اکنون می توان مرحله به مرحله، شکل گیری و پیشرفت دین عهد عتیق را در مسیری که به سختی با دین دیگری در دوران باستان ممکن است، دنبال نمود. بنابراین، امروز نه تنها ممکن، بلکه بسیار ضروری است که برای پیشرفت پیشتر، مقایسه منصفانه ای میان دین عبری در مراحل متنوع خودش و ادیان دیگر نژادها با این که (آن چه) عبریان با سراشیبی (تبار و نسل) طبیعی (ذاتی، فطری) همریشه شده بودند، و همچنین این که آن ها در طول تاریخ با آن در تماس دائمی بودند، صورت گیرد...
۱۳۸۹ دی ۱۱, شنبه
زهره شریعتی
پادشاهان و پیامبران
قدرت پادشاهی، رهبری وحیانی و متن مقدس در روایات توراتی
نوشته کریستیانو گروتانلّی
انتشارات دانشگاه آکسفورد، 1999
کریستیانو گروتانلی، استاد تاریخ ادیان در دانشگاه پیزای ایتالیاست. او مولف دو کتاب است که اخیرا چاپ شده اند و یکی در مورد نظریه های جرج دومزیل، و دیگری تحلیلی از قصص تورات است.
کتاب پادشاهان و پیامبران، مجموعه مقالاتی است که به نقش اجتماعی و دینی پادشاهان و پیامبران در روایات توراتی کتاب مقدس می پردازد. پادشاهی در تورات به گونه ای منعکس شده که نظام سلطنت را دارای نوعی تقدس الهی می بیند. البته در کنار این سیستم حضور پیامبران را داریم که آن ها نیز نظام خاص خودشان را در برابر پادشاهان در جامعه عبری باستان دارند. تفاوت سلطنت و نبوت، ریشه ای و اساسی است. زیرا اولی مستلزم قدرت موروثی است و لوازم خودش را دارد، مانند پرداخت مالیات به شاهان، در حالی که نبوت و پیامبری اعتبار و قدرت خود را نه از مردم، بلکه مستقیما از یک منبع الهی و وحیانی می گیرد؛ و هرچند این نظام نیز وابستگی های اقتصادی به مردم و جامعه دارد، اما به نوعی استثمار نظام مند می پردازد.
تفسیر گروتانلی از آمدن پیاپی انبیا در دوره ای از تاریخ یهود به جای پادشاهان، این است که وی این مساله را ناشی از بحران ساختارهای سلطنتی و پادشاهی در آغاز عصر آهن می بیند و آن را با پدیده ای مشابه که در یونان باستان رخ داده است مقایسه می کند. گرچه نهایتا این پادشاهی است که به صورتی اصلاح شده و نو گشته در شرق مدیترانه باستان (یونان) پیروز می شود، اما در عین حال مکتوبات جدیدتر در یونان و مشابه عبری اش در کتاب مقدس و نسخ دست نویس، نوعی نظام غیر سلطنتی را که همان نقش پادشاهی را داراست معرفی می کنند. این منابع توسط دو فرهنگ به نگارش درآمده اند که هر دو مبنایشان بر اصول غیر پادشاهی است....
گرچه مقدمه کتاب در 1996 نوشته شده و در این چاپ اختصاصا آمده است، اما کتاب مجموعه مقالاتی است که بین سال های 1977 تا 1993 چاپ شده اند.
۱۳۸۹ دی ۱۰, جمعه
کوتاه ؛در "کتاب ایوب"
بسم الله
در زمین عوص مردی بود، که ایوب نام داشت ؛و آن مرد کامل و راست و خدا ترس بود و از بدی اجتناب می نمود.(کتاب ایوب / اول )
این آغاز کتاب ایوب است.بیحاشیه با مردی روبرو هستیم که از منظر کتاب راست است و خدا ترس و کامل .که از بدی اجتنناب میکند.این چهار ویژ گی به طور مطلق آمده است و مطلق آمدن یعنی، قرار نیست با تمام طوفانهایی که در زندگی او سر بلند میکنند، با تمام مصائب و سختیها ،با تمام مناقشاتی که در میگیرد ،این خصایص زیر سوال روند.گاهی میانههای کار از خودمان میپرسیم؛ این ایوب آیا هنوز همان ایوب سطرهای نخستین است ؟همو که خدا در موردش به شیطان میگوید : آیا در بندهی من ایوب تفکر کردی ؟مرد کامل و راست و خدا ترس که از گناه اجتناب میکند(کتاب ایوب/8:1)
و جواب چیست ؟ایوب ،ایوب میماند؟
پسران خدا میآیند تا به حضور خداوند برسند،شیطان نیز میآید. و اینکه آیا شیطان میتواند همراه با پسران خدا به حضور برسد، سوالی ست که رهایش میکنیم.خدا میگوید از کجا آمدی؟،شیطان از زمین آمده است.از سیر در زمین. و خدا می پرسد آیا در بندهی من تفکر کردی که مثال ندارد.که کامل است،که راست ایستاده،که خشیت دارد که از گناه روی برگرفته؟ و شیطان سر به شیطنت میگذارد که "مگر او مجانا از تو میترسد؟ مگر تو گرداگرد او را حصار نکشیدی ؟ مگر تو برکت به اعمال دست او ندادی؟ مگر مواشی او را در زمین پراکنده نساختی؟" شیطان خدای را به چالش میخواند ،میگوید" بگیر آنچه به او دادی و خواهی دید که ایوب در مقابل تو دست از تو خواهد شست."خدای همه چیز ، جز حیطهی جان ایوب را بدست شیطان میسپارد.و این یعنی هیچ چیز دیگر نخواهد ماند .هر آنچه هست خاکستر فنا خواهد شد.رسولی نزد او میآید تا خبر از حملهی سابیان دهد و کشتار هر آنچه از الاغ و گاوان است و نیز جوانان. تنها بازمانده از این حمله همان پیغام دهنده است.سخن پایان نیافته دیگری خبر از آتش خدا میدهد که بر گله اوفتاده است و دام و جوانان را با هم سوخته، بازمانده تنها همین رسول پیغام آور است.شتران را و جوانان را ،کدانیان کشتهاند ، پسران و دختران یعقوب را باد ِ درگرفته در بیابان. و این جاست که هیچ چیز نمانده است. که در قمار خدای و شیطان نه تنها و مال و دام، که پسران و دختران و کارگزاران ایوب به فنا میروند.
آنگه ایوب برخاسته ،جامهی خود را درید و سر خود را تراشید و به سجده افتاد و گفت : برهنه از رحم مادر خود بیرون آمدم و برهنه به آنجا خواهم برگشت!خداوند داد و خداوند گرفت و نام خداوند متبرک باد(کتاب ایوب/ 1 :21،22)
"در این همه ایوب گناه نکرد و جهالت به خدا نسبت نداد" اطلاق همچنان باقی ست.ایوب هنوز مرد سطرهای نخستین است.
بار دیگر پسران نزد خدای آمدهاند.شیطان دوباره میآید.خدای، گویی بخواهد ایوب را به رخ بکشد، دوباره میپرسد در او تفکر نمودی ؟ که چنان است و چنان است و راست ایستاده؟هر چند مرا بر آن داشتی که بی جهت او را اذیت رسانم؟(کتاب ایوب /2: 3) شیطان میگوید دلیل آن است که دست به جانش دراز نکردی .استخوان و گوشت او را لمس نما تا پیش تو روی از تو بگیرد(کتاب ایوب/2 : 5) و این بار گوشت و پوست ایوب است که قمار میشود.ایوب، به خاکستر نشسته، دملهای سخت خویش را با تکه سفالی میخاراند.
همسرش طرح وسوسه میدهد. که دیگر دل به کدامین خدای بستهای؟ایوب ملامتش میکند.دوستانش به دیدارش میآیند.هر کدام از یک سو. نزاری ایوب را که میبینند جامه میدرند ،خاک بر سر میافشانند ،هفت روز و هفت شب سخن نمیگویند چرا که درد ایوب بسیار است .آنگاه ایوب لب به لابه میگشاید ،بنای نفرین میگذارد .به روزی که در آن متولد شده است، لعنت میفرستد و بر خودش و هر چه به خودش مربوط است.چونان آتشفشانی که پس از خموشی ِ سالیان، به آتش آمده باشد.
دوستانش جرات مییابند با او حرف بزنند. آنها آرام آرام پرده از آنچه در دل دارند میگشایند که مگر نه اینکه هر چه بکاری همان را درو میکنی ، در خود بنگر که چه کردهای که این گونه عذاب میشوی !زیرا که بلا از غبار در نمیآید و مشقت از زمین نمیروید(کتاب ایوب/5: 6) و آیا شرارت تو عظیم نیست و عصیان تو بی انتها نی ؟( ایوب/ 22 : 5) و مگر نه این است که خدا کمتر از گناهانت تو را سزا داده است(ایوب/ 11 : 6)به نظر یک رابطهی منطقی برقرار است.عکسالعملی که در پی عمل میآید .ایوب همه چیز دارد،از مال و مکنت و شهرت و اعتبار.از اولاد فراوان.از احترام بسیار ،چگونه است که چنین بر خاکستر مینشیند؟چه چیز جز گناه میتواند این چنین همه چیز را برباد دهد. و اگر این تنبیه پروردگار نیست پس چیست؟قسمت عمدهی کتاب مربوط به همین مباحثات است.دوستان ایوب سبب را گناهکاری او میدانند و او سعی در رد این گفتهها دارد.او نمیداند سبب چیست، لیکن آنقدر میداند که گناه کار نیست.دوستان ایوب در کتاب ،حکیمانی را میمانند که گاه و بیگاه آمادهاند علم خویش را به رخ بکشند . تا جایی که ناگاه از خود میپرسیم اینان همانهایند که زاری و نزاری ایوب را که دیدند گریبان دریدند؟همانها که خاکستر بر سر نشاندند؟ ایوب از این همه توبیخ و موعظه به ستوه میآید و میگوید. بر من ترحم کنید ترحم کنید شما ای دوستانم.زیرا دست خدا مرا لمس نموده است چرا مثل خدا بر من جفا میکنید و از گوشت من سیر میشوید. (کتاب ایوب 19 : 21-22)
ایوب رفتهرفته توان از کف میدهد.از سویی ملامت رفیقان است و از سویی رنج و محنت بر جان نشسته.آاخرین تیر خوشتن را از چله رها میکند و آشکارا به محاجه با خدا بر میخیزد. نزد تو تضرع می کنم و مرا مستجاب نمیکنی ،برمیخیزم و بر من نظر نمیاندازی .خویشتن را متبدل ساخته بر من بی رحم شدهای .با قوت دست خو د به من جفا مینمایی .مرا به یاد برداشته ،بر آن سوار گردانیدی و مرا در تند باد پراکنده ساختی(کتاب ایوب/ 30 : 20 ،21 ، 22) و آنچنان میشود که "بربط او به نوحهگری مبدل میشود و نایاش به آواز گریه کنندگان."
از این جاست که خدا به میدان میآید.ابتدا نرم با او سخن میگوید ،هر چه به پیش میرود خدا رجز خوانتر میشود. ایوب را به تحدی میخواند که تو از خلقت چی میدانی ؟از بز کوهی و گاو وحشی ؟ از ابرها و عمق دریاها ،از نورها و ظلمات،از برجهای جنوب و برجهای شمال و از هر آنچه که از کائنات موجود است.ایوب چیزی نمیداند .ایوب چه طور میتواند چیزی بداند؟ ایوب و هر آنکه مخاطب رجزهای خداوندی میشود، خود را محقر مییابد .خود را پست میشمرد و مییابد که باید شرح آن چه رفت را از خدا بخواهد، که او به همه چیز قادر است و کیست که او را منع نماید و ایوب اقرار میکند سخن به آنچه علم نداشته گفته است، به چیزهایی که فوق عقل اوست . به خاک میافتد : از این جهت از خویشتن کراهت دارم و در خاک و خاکستر توبه مینمایم(کتاب ایوب/ 42 : 6)خدا سپس بر دوستان ایوب خشم میگیرد. برای بخشش، بدانها دستور قربانی میدهد و میگوید از ایوب بخواهید برایتان دعا کند که مستجاب خواهد بود.
اگر داستانهای با پایان خوش را ژانر بدانیم،کتاب ایوب از بزرگترینهای این ژانر است.خدا بیش از آنچه پیشتر داشته به او عطا میکند ،فرزندانی نیکو بدو میبخشد وعمری طولانی ارزانیاش میکند. در نهایت "بیشتر از اول متبرک می گردد."
با این همه سوال ابتدایی هنوز باقیست که این ایوب ، همان ایوب سطرهای نخستین است.آیا او کاملیت خویشتن را حفظ نمود آنچنان که در آغاز دورهی محنتِ خویش ادعا میکرد؟آن نفرینها ،و مهمتر، آن محاجههای سفت و سخت با خدا را باید به چه حسابی نوشت؟و در نهایت رجزخوانی خداوند ،آن رجز خوانی طولانی، در برابر چه چیز تفسیر میشود؟
پس ایوب پیر و سالخورده شد و وفات یافت(کتاب ایوب/آخر)
۱۳۸۹ دی ۱, چهارشنبه
مرگ مزخرف
چهره اش زير تور سياه انگار سايه است. سايه كه مي گويم، نه اسمش سايه باشد ها! نه. مثل سايه پر شاخ و برگ يك درخت، گل و بوته هاي روي تور سايه انداخته اند روي صورتش. گل تور نشسته روي بيني اش. بيني اش برق مي زند. مريم مي گويد: دماغهاي عمل كرده براقند. ولي من مي گويم دليل نمي شود. شايد يكي دماغش چرب باشد و برق بزند. اما در مورد او، همان حرف مريم درست است. دماغش را عمل كرده. خيلي ظريف و كوچك شده. هوس مي كنم دست بزنم بهش.
زود سرم را مي اندازم پايين. چون از آن هوسهاست كه دق مرگم مي كند. وسط مجلس كه نمي شود بروم يك كاره انگشت بگذارم روي دماغش. مي ترسم اگر نگاهش كنم طاقت نياورم.
هر وقت از اين جور هوسها مي افتد به دلم، تا برآورده نشود ول كن نيستم. نگاهم را از روي تورش سر مي دهم روي دستهايش. دست هاي سفيد و انگشتان كشيده اي كه يك دستمال كاغذي مدام بينشان جا به جا مي شود.
انگشترش خيلي قشنگ است. طلاي سفيد و زرد با نگين هاي الماس درشت كه به شكل يك گل لاله برجسته شده. طفلك! دماغم تير مي كشد، ولي اشكم نمي آيد.
يكدفعه همه جا ساكت مي شود و همهمه ملايم مهمانها مي خوابد. فقط صداي فين فين مريم را مي شنوم كه نشسته كنارم. آبرويمان رفت. همه در سكوت دارند عزاداري مي كنند، آن وقت اين دختر چنان هق هق و فين فيني راه انداخته كه همه برگشته اند و دارند ما را نگاه مي كنند. با گوشه آرنج مي زنم توي پهلويش. بي هوا مي گويد: آخ! بدتر شد. از حرص گوشه چادرم را مچاله مي كنم و توي صورت مريم چشم غره مي روم. اما انگار نه انگار. اصلا توي باغ نيست. اخمهايش را مي كند توي هم و پچ پچ كنان مي گويد: چته؟ چرا همچين مي كني؟!
از لاي دندانهايم مي گويم: هيچي. فقط يواشتر گريه كن. يه كم سنگين تر!
مريم بي حوصله نگاهش را از من مي گيرد و همان طور آهسته مي گويد: خب دلم مي سوزه. بيچاره خاله مگه چند سالش بود؟ تازه نگاه كن شيدا چه حالي داره... و دوباره اشك هايش سرازير مي شود: آخي!
چشمهاي مامان از بس گريه كرده قرمز شده و گود رفته. نگاهش مات است. مسير نگاهش را كه دنبال مي كنم مي بينم از پنجره قدي اتاق پذيرايي به رفت و آمد مهمانها توي حياط خيره شده. گونه هاي هميشه سرخش هم بي رنگ شده اند. زير ابروهاي نازك مامان سيخ سيخ بيرون آمده. هيچ وقت نمي گذاشت اين طوري بشوند. زود به زود مي رفت آرايشگاه برشان مي داشت.
تنها وقتي كه مثل حالا ابروهايش زشت شده بودند، وقتي بود كه پدربزرگ و مادربزرگ مردند، جفتشان باهم تصادف كردند. مي خواستند از بزرگراهي كه خانه شان آن طرفش بود رد شوند، اما تنبلي شان آمده بود از روي پل هوايي بروند. يك نگاه انداخته بودند اين طرف، يك نگاه هم آن طرف، بعد با خيال راحت دست هم را گرفته بودند و دبرو كه رفتي. اما از شانسشان جوانكي هفده هجده ساله كه آن روز بعد از ظهر سوييچ ماشين مدل بالاي بابايش را كش رفته بود، با سرعت 150 كيلومتر زد بهشان. مردمي كه بعد از تصادف دورشان جمع شده بودند تعريف كردند كه آقاجون هنوز دست عزيز توي دستش بوده.
آن موقع خاله توي بيمارستان بود. سرطانش دوباره عود كرده بود. چيزي بهش نگفتند. مامان مي گفت اگر بگوييم او هم يكراست مي رود سينه قبرستان.
آقاجون را زياد دوست نداشتم. او هم از من خوشش نمي آمد. نمي دانم چرا. هر وقت مي رفتيم خانه شان، فقط جواب سلامم را مي داد و بعد مي رفت دنبال كارش. نگاهم نمي كرد. از در هر اتاقي وارد مي شدم، آقاجون از آن در مي زد بيرون. حتي سر سفره هم جوري مي نشست كه رو به روي من نباشد. فقط با من اين طور رفتار مي كرد. با مريم و بقيه نوه هايش خيلي هم گرم بود.
مامان و بابا به روي خودشان نمي آوردند. يعني هيچ كس به روي خودش نمي آورد. نه مريم خواهرم، نه دايي حسن، نه حتي عزيز كه برعكس آقاجون مرا خيلي دوست داشت. كسي علت تنفرش را از من به زبان نمي آورد. فقط يك بار از خاله مهري شنيدم كه دختر ته تغاري آقاجون و عزيز وقتي شانزده سالش بوده سيل مي بردش. سيل شميران سال 66. هيچ وقت هم پيدا نشده. آن موقع من دو سالم بود. چيزي يادم نمي آمد. خاله مي گفت من خيلي شبيه خاله مهتاب مرحوم هستم.
اين طور بود كه وقتي خبر مرگشان را شنيدم، اصلا براي آقاجون دلم نسوخت. يك ذره هم گريه ام نگرفت. نمي دانم چرا هر كاري كردم براي عزيز هم اشكم نيامد. شايد براي نوع مرگش بود. براي آبروداري، يك تور سياه گل و بته دار، درست مثل شيدا دختر خاله ام، انداختم روي سرم تا خشكي چشمم معلوم نباشد. براي مراسم همه ريخته بودند خانه شان. تا چهل همسايه آن طرف تر هم مي آمدند و زار زار گريه مي كردند.
اما من نتوانستم. البته دلم براي عزيز، خيلي سوخت. هيچ فكر نمي كردم يك روز اين طوري بميرد. وحشتناك بود. البته بيشتر از وحشتناك، دل به هم زن. اين كه ماشين با آن سرعت بزند به آدم و جوري پرتت كند وسط باند مخالف بزرگراه كه ده تا ماشين ديگر از رويت رد شوند، تصوير مزخرفي از يك مرگ به نظرم مي آمد. تصادف، آن هم به اين شكل، مرگ مزخرفي است. اصلا آبرومندانه و درست و حسابي نبود.
بهترين مرگ براي پيرها مردن در خواب است. نه دردي حس مي كنند، نه اصلا مي فهمند كه مرده اند. كسي هم توجهش جلب نمي شود. اما كشته شدن در تصادف، براي يك پيرزن 75 ساله و يك پيرمرد 80 ساله، اصلا جالب نيست. آن هم همچين تصادفي.
باز صد رحمت به خاله. لااقل سرطان گرفت. اين طوري مي شد در طول بيماري اش كلي هم مظلوم نمايي كني و از دست روزگار هم گله و شكايت. كه خواهرش جوانمرگ شد، شوهرش وفا نداشت، دخترش نصف سال ازش دور بود، چند ماه پيش پدر و مادرش هر دو باهم مردند و حالا خودش هم از درد سرطان دارد مي ميرد.... امان از اين دنيا!... اي خدا! چه حكمتي داشتي خدا!
دقيقا حرفهايي كه مامان مي زد همين بود. مرگ هيجان انگيزي بود. آن هم براي خاله مهري. چند سال اين دكتر و آن دكتر مي رفتي، دو سه بار عمل جراحي، بعد دوباره آن توده مزاحم غريبه توي بدنت رشد مي كرد و براي آخرين بار توي بيمارستان بستري مي شدي. عالم و آدم مي آمدند ملاقاتت و دلشان براي تو مي سوخت. سعي مي كردند حرفهاي اميدوارانه بزنند، قربان صدقه ات بروند وبگويند چقدر خوب و مهربان و عزيزي، و البته توي دلشان فعل بودي را به كار مي بردند.
مريم به اين فكرهايم مي خنديد. گاهي هم تعجب مي كرد. اين آخري ها كه ديگر وحشت كرده بود. جا مي خورد و با چشمهاي از حدقه درآمده نگاهم مي كرد. ديگر مدتها بود حرفهاي دلم را به مريم نمي گفتم. واكنشهاي مسخره اش به كنار، دهنش هم لق بود. تا عطسه مي كردي، بابا و مامان كه هيچ، همه فاميل پدري وم ادري و دوست و آشنا خبردار مي شدند. آن وقت تا مدتها چپ چپ نگاهم مي كردند و دهانشان را مي بردند توي گوش بغل دستي به پچ پچ و خنده.
من كاري به حرفهايشان نداشتم. مهم نبود از من چي مي گفتند. به درك! بگذار فكر كنند خل ام. مهم اين بود مرگ خاله خيلي شرافتمندانه و افتخار آميز بود. سير طبيعي خودش را طي كرده بود: تولد، ازدواج، بچه دار شدن، طلاق، بيماري و مرگ. درست برعكس خاله مهتاب 16 ساله ي گمشده در سيل، و آقاجون و عزيز كشته در تصادف. خوشم آمده بود. دوست داشتم توي مراسم ختم يك نفر به اين مساله اشاره كند، اما چيزي گفته نشد. خيلي دلم مي خواست به شيدا اين را مي گفتم. حتما خيالش راحت مي شد و كمتر غصه مي خورد.
ولي شيدا گيج و منگ به نظر مي آمد. 15 سال با پدرش خارج از كشور زندگي كرده بود. گهگاه براي ديدن مادرش مي آمد. و اين بار با خبر مرگ مادرش برگشته بود. توي فرودگاه مارا كه ديد خودش را كشت، ولي گريه اش نگرفت. فقط اخمهايش را كرد توي هم.
حالا هم نشسته روبه روي من و الكي دستمال كاغذي را توي دستش ريز ريز مي كند. دستمالش خيلي كوچك شده، ولي نه از اشك، از عرق است. دلم برايش مي سوزد. حال من را دارد، وقتي چند ماه پيش آقاجون و عزيز مرده بودند.
آن موقع امتحان هاي دانشگاهش را مي داد و نيامد. بابايش هم با واسطه يك دسته گل با كارت فرستاد.
تور روي صورتش سايه انداخته است. يك گل توري بزرگ نشسته روي دماغش. دماغ ظريفي كه مطمئنم اگر نگاهش كنم، بايد بلند شوم و بروم انگشت اشاره دست راستم را بگذارم رويش.
لبم را گاز مي گيرم. چشمم را مي بندم. رويم را مي كنم به مريم، ولي فايده ندارد. قيافه مريم با آن صورت خيس بيشتر خنده دار شده تا ناراحت كننده. نمي توانم بيشتر از اين تحمل كنم. اول كمي آهسته، و بعد با قدمهاي تند مي روم آن سر پذيرايي، و رو به روي شيدا كه روي مبل راحتي نشسته مي ايستم. انگشت اشاره دست راستم را مي گذارم روي دماغش. چه حس عجيبي! چقدر نرم است! آدم دلش مي خواهد بپيچاندش. مثل دماغ بچه ها.
و آرام مي پيچانمش. شيدا مات زده به من خيره شده. آه آهسته اي مي كشد و تند دستم را از روي دماغش مي زند كنار. تور سياه از سرش مي افتد. سايه آن گل توري از روي بيني اش مي رود و همان بيني عمل كرده درشت تر به نظر مي آيد. مامان و مريم و بقيه بلند شده اند و هاج و واج ما را نگاه مي كنند. شيدا عصباني شده. گونه هايش يك دفعه گر مي گيرند و فرياد مي كشد: مرگ مزخرفي بود! از مريضي بدم مي آد. كاش مثل آقاجون و عزيز مي رفت زير ماشين! و محكم خودش را پرت مي كند توي بغل من. جيغي مي كشد و هاي هاي مي زند زير گريه. دماغم تير مي كشد. اشك هايش صورتم را خيس كرده، ولي هر كاري مي كنم، نمي توانم گريه كنم.
اسفند 84
۱۳۸۹ آذر ۲۳, سهشنبه
روز بالا آمده بود که جنگ آغاز شد و ملائک به تماشاگه ساحت مردانگی و وفای بنی آدم آمدند. مردانگی و وفا را کجا می توان آزمود، جز در میدان جنگ، آن جا که راه همچون صراط از بطن هاویه ی آتش می گذرد؟... دیندار آن است که در کشاکش بلا دیندار بماند، وگرنه، در هنگام راحت و فراغت و صلح و سلم، چه بسیارند اهل دین، آن جا که شرط دینداری جز نمازی غراب وار و روزی چند تشنگی و گرسنگی و طوافی چند بر گرد خانه ای سنگی نباشد...
آن گاه اصحاب عاشورایی امام عشق به آخرین نماز خویش ایستادند و سفر معراج پایان گرفت. نخستین نمازی که آدم ابوالبشر گزارد در وقت زوال بود و آخرین نمازی که وارث آدم گذارد، نیز... و از آن نماز تا این نماز، هزارها سال گذشته بود و در این هزارها، چه ها که بر انسان نرفته بود...
الماس اگرچه از همه جوهرها شفاف تر است، سخت تر نیز هست. ماندن در صف اصحاب عاشورایی امام عشق تنها با یقین مطلق ممکن است... و ای دل! تو را نیز از این سنت لایتغیر خلقت گریزی نیست. نپندار که تنها عاشوراییان را بدان بلا آزموده اند و لاغیر... صحرای بلا به وسعت همه ی تاریخ است...